......................................
ما فهمیدیم که چرا ملت دیر به دیر آپ می کنن!! کلکا برای اینکه تعداد نظرات کامنتدونی بالا میرود!! ها ها!!
حال می کنیم!!
.....................................
خسته ایم و هیچ حال نوشتن نداریم!!
.....................................
صبح ها که سرحالیم یک سری چرندیات می آیند سراغمان ! اما شبها همه رفته اند!!
....................................
جناب مردی با قارچی در دست از سفر برگشته اند و ....!!
خوشحالیم!
حتی وقتی سوغاتی ....!! ها ها!!
......................................
تا به حال دیده اید حیوانی بالا بیاورد!! وقتی یک حیوانی غذایش سره دلش می ماند چه می کند!! حیوانی ها انگشت ندارند که بکنند ته حلقشان که !!!
ما سره صبحی که از در بیرون زدیم به زور - این روزها فکر آقای پی بی دی دقیقن دقایقی قبل از رختخواب کنده شدگی سراغمان می آید هی باعث دیر شدنمان می شود!- یک گربه ای دیدیم! صورتش طرف ما بود هی خر خر می کرد! فکر کردیم اول گشنه اش است ! بعد احساس کردیم چیزی توی گلویش گیر کرده! به فاصله چند ثانیه یک تکه گوشت از دهنش بیرون پرید! فکر کردیم همین بوده که موجبه..... که یکهو گربهه بالا آورد!! باورتان می شود!! به بستنی قسم بالا آورد هرچه پوسته مرغ خورده بود!! شکه و با حالی خراب به راهمان ادامه دادیم!!
یک ساعت بعد که به محله کارمان رسیدیم! به درون مستراح دویده و ما هم بالا آوردیم!!
می بینم که شما هم دارید ....!!!!
این روزها معده مان بدجوری به هم ریخته است!!
...........................................
رابطه ی من و آقای پی بی دی به شدت شبیه فنر است!! یعنی اگر میخواهیم به آقای پی بی دی نزدیک شود باید حسابی رابطه را کش بدهیم!! یعنی بکشیم و خودمان را اساسی از ایشان دور کنیم تا که طبق قانون !! در لحظه رهایی فنر به نزدیک ترین فاصله ممکن برسیم!! می فهمید که!!
باید انقدر دور شویم و حرفهایی را که باید و نباید را بزنیم که فکر کنیم دیگر هیچ چیز نمانده این رابطه از هم پاشیده و بعد آقای پی بی دی .....!!!
........................................
عزیزانم تا دمه افطار در محله کارتان بمانید و بعد یک جعبه ذولبیا بامیه جایزه بگیرید از شوهره رئیسه!!
........................................
دخترآگوست نازنینم ما به شدت از اینکه شما به ما سر میزنید مشعوفیم چرا که هر چه فکر می کنیم و نمی کنیم نمی فهمیم که چرا صاحابه خانوم خاموش و آقای متعفن باید که از این جا بگذرد!!
اما حضور همین دوستان اندک بزرگوار ما را امیدوار می کند که بعله!! ما هم میتوانیم در آینده ی نچندان دور بزنیم روی دست جی. کیلینگر!! همان نویسنده ی هری پاتر را میگوییم!!
یاه یاه!!
امیدواری خوب چیزیست با عصاره ی اعتماد ه به نفس ه!!!
..............................
اين روزها كم پيدايي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
توئي كه جانت به وبت بسته بود
و وبت به جانت ...!
اه اي چرند گوي ابرو پاچه بزي من ...
كاش ميدانستم كه نيكولا كوچولو الان كجاست
وعلي هنوز هم براي پدرت زنگ را مي زند ؟؟!!
كاش ديوار نوشته هاي مسير كار تا خانه تان بودم و تو در هر بازگشت مرا مي خواندي
آه ...
اي چرندگوي ابرو پاچه بزي من ...
اين روزها نگران توام
تو را چه مي شود ؟!!!!
بودن يا نبودن ،مسئله اين نيست ...!
مسئله لعنتي مشكوك بودن توست ...!
و تو دوباره دلتنگ من مي شوي ...
زيرا كه من فردا را نخواهم بود...!
بدرود اي چرندگوي ابرو...!
..............................
آه دخترجان...!!!
........................................................
امروز صبح به زور خودمان را از جا کندیم و لباس پوشیدم و شانسی یک لقمه از دسته باباهه گرفتیم و با یک قلپ از چای ایشان راهی سر کار شدیم!!
هرچه هی منتظر ماشین شدیم هیچ کس سوارمان نکرد که نکرد!!
لامصب انگار از ساعت ۸ که می گذرد فحششان می دهیم! بابا دیرمان شده سوارمان کنید ده!!
القصه!! یک عدد سمند مزخرف جلوی پایمان نگه داشت! مسیرمان را گفتیم! ایستاد و ما سوارشدیم! سمند مزخرف ترین ماشین بعد از پیکان است!! البت پیکان قیافه اش ضایع است سمند رسمن مزخرف است! این لبه های بلندش چیست!!! بگذریم سوار شدیم! نه که ما هم تا می بینیم ماشین صندلی جلوش خالی است بسان آن گوسفنده که همیشه آرزو داشت یک بار جلوی ماشین سوار شود! می پریم و صندلی جلو می نشینیم!! این روزها قیافه ی ما هم دیدنی شده است!! ابروها یک چیزی تو مایه های پاچه ی بز است!! ها می خواهیم مدلش را تغییر دهیم ! مجبوریم بگذاریم که پر شود! میفهمید که مجبوریم! دیگر حتی توکه سوزنی آرایش هم نداریم! با یک ریخت کاملن مزحک سرکار می رویم!! به اولین چراغ قرمز که رسیدیم! صدای ضبطش را کم کرد! دیدیم بعداز ما دیگر مسافر سوار نکردها ! اما نخواستیم به رویمان بیاوریم! همین جوری حواسمان را به بیرون پرتاب کرده بودیم! پشت چراغ که ایستاد گفت: حاله شما که خوبه!! ها!! دوزاریمان گورومپی افتاد که اشتب نکرده بودیم!! برگشتیم با نیش باز ! البت با حداکثر فاصله که ابروهایمان توی چششان نباشد!!!! که ها!!!!!!!! هه هه!!
اگر هر روز بتوانیم همینجور سوار بشویم و بعداز ظهرها هم که پیاده میاییم!! ماهی ۱۲۰۰۰ تومان میتوانیم که پس انداز کنیم!!!!!!!!
تازه پسرک ما را وارسی هم کرده می گوید خوب خوبه فقط یه کمی شکمت و آب کنی دست و پاهات خوبه!!! ها!! مهربون!! حال نداشتیم وسط راه آن هم در آن قحطی ماشین پیاده شویم ! می فهمید که!!
........................................................
می خواهیم پیش نهاد کنیم پیاده رو ها را دو بانده کنند!! یکی بانده سریع السیر برای کسانی که به سرعت می خواهند به مقصد برسند! دیگری باند شانزه لیزه برای کسانی که زیادی وقت دارند و فقط برای گز کردن خیابان ها بیرون میآیند!!
لامصب مردیم بس که خودمان را از لابه لای مردم کشیدیم اینور اونور!! ده را برو هی!!!
........................................................
راستی دیروز باز این اردشیر قلعه نوی آمده بود دفتره ما!! نصف یک ملکی را فروخت!! پانصد میلیون!! فکر کنیم به قحطی خورده!! سه دانگ دیگرش ماله زن و بچه هایش بود!! محضه فخر فروشی گفتیم این آخری را همین و دیگر هیچ!! ما که دلیله دیگری برای فخر فروشی نداریم که به همین خزعبلات بسنده می کنیم!!
............................................................
ما فهمیدیم که بیش از ۵۰٪ عناصر ذکور این مملکت عمران خوانده اند!! و آن ۵۰٪ دیگر هم مشغول کارهای ساختمانی هستند همیشه!! نمیدانیم بقیه ی مشاغل چگونه می گردند که ما کم نمی آوریم!!
...........................................................
چرا هیچ کس ما را به این بازی های وبلاگی دعوت نمی کند !! هان!!
خودمان در اسرع وقت یک بازی طراحی می کنیم!!
...........................................................
دلمان نیامد شما را بی نصیب بگذاریم!!
تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد : 1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد. 2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد. 3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد. 4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد. 5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا. 6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد
به همین علت ها ی مزخرف ما این هفته کلن محروم بودیم از سر زدنه به وبلاگ ها کلن!! دلمان کلی تنگ شده بود!! چرندیاتمان هم آنقدر فرار شده اند که دیگر قلمبه نمیشوند ! عوضه اینکه چربیهایه قلمبه شدیمان آب بشوند این روزها چرندیاتمان آب شده اند!!!!
دقت کرده اید که -لهجه مان عوض شد دوباره!!- دقت کرده اید که می گویند فلانی قیافه اش بازاری پسند است ! فلانی فلانی پسند است! ما هم کشف کرده بودیم قبلنترها که چگونه پسند است چهره مان اما دیگر این روزها مطمئن شدیم!! تیپ وقیافه ی ما رسمن عمله پسند است!! ای تف به گوره... تان!! یعنی هرچه عمله است در خیابان قربان صدقه مان می روند!! شانست که کچل باشد از کره گی از این بهتر نمیشود !!
یه دوری بزنیم اگر که چرندیاتمان برگشت باز می گردیم!
ها راستی اینهمه ما را مزمت مکنید که از وبلاگ دیگران دزدی نکنیم!! نمی توانیم میفهمید نمیتوانیم!!
آقای پی بی دی برایمان فرستاده اند!! یک نیست به ایشان همین ها را گوشزد کند!!
سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها. سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت. سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس. سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي !!!
.............................................
چرا دنیا بدینگونه است که وقتی از کسی دوری میکنی به تو نزدیک تر میشود!!
.............................................
دوستت داریم هوارتا! اما می ترسیم که بگوییم نکند که باز از ما دور شوی!!
دلمان ضعف میرود برای یک تک زنگ زدن به شما! اما ترجیح میدهیم که زنگ نزنیم تا که شما زنگ بزنید! نکند که باز از ما دور شوی!!
...............................................
ما کاملن مطمئنیم که برای شما در حد یک فندک هستیم نه بیشتر! این آزارمان میدهد ! اما نمیدانیم کجای این دل لامصبمان گیره شماست که هنوز نتوانسته ایم کاملن ببریم از شما!! حتی فکرش هم اذیتمان میکند!
کاش کمی دوستمان داشتید! کمی بیشتر از یک فندک!!!
..............................................
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد!!!!
.......................................
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۱/باباهه: یه سی دی کامل گرفتم ماله ستاره، همه ی آلبوم هاش هست کامل...
من: اِ خانوم گل آی خانوم گلم داره
باباهه: آره
من: اییول
.
.
باباهه رفت نماز بخونه
.
.
بعدازتیکه اول نماز
باباهه: خانوم گل که ماله ابیه
من:!!!!هان!! منظورم پسرخروس جنگی شده دختره دلش سنگی شده بود!!!
یکی نیست بگه تو موقع نماز خوندن حواست کجاست!!! اونوقت هی میان میگن خدا اله بله جینبله!!!
پ.ن:این مکالمه آخر یک مکالمه پانزده دقیقه ای بود که باباهه ما را گیر آورده و مخمان را داخل فرقون ریخته بود با خاطرات دیروز و امروزشان!!!
.........................................................................
2/ ما امروز کلی زن شده بیدیم!!
کلی خرید کرده ایم!!
کلی گیگیلی خریده ایم برای خودمان و منزله مامانه مان!!
خوشحالیم و چون خر در پوست خود نمی گنجیم!!
........................................................................
3/ما یک ریفیق کمی تا قسمتی جدید یافیده ایم!!
فعلن علی الحساب اسمشان را می گذاریم آقایه مردی با قارچی در دست!! ها ها !! شاید بعدن ترها-مطمئنن!!- تغییرش میدهیم!!
از آقایش فاکتور میگریم و شما را با نام مردی با قارچی در دست می نامیم!! خیلی سورخپوستی شد این نام!! اما فعلن دوستش داریم!!
ها می گفتیم!
مردی با قارچی در دست دارد که میرود سفر و ما دلمان برای زنگ زدنهای هرروزش تنگ میشود!
جدی می گوییم جناب مردی با قارچی در دست!!
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد!!! هی!!
امروز جناب مردی با قارچی در دست یک متنی برای ما خواندن کردندی که کلی ما را تحت تاثیر گذاشتندیدی!!!
نمیدانیم اصلش از کیست!!
نقل از جناب مردی با قارچی در دست:
بعضی چیزها می میرند، فراموش می شوند و از یاد می روند!
مثل عصای مرصع، تاج و کفش پادشاهان!
بعضی چیزها نه می میرند، نه فراموش می شوند و نه از یاد می روند!
مثل عصا، کفش و کلاه چارلی چاپلین!!!!
آخی چاپلین جان چه همه ما شما را دوست میداریم!!
ها ما خیلی الانه دچاره تاثیر پذیرفتگی شده ایم!!
....................................................................
4/ این چاپلین ما را به این فکر انداخت که یک بازی راه بیندازیم ! ها بگذارید در یک پست مجزا مینویسیمش!!
...................................................................
5/خیلی چیزها یادمان رفت!!
....................................................................
6/ ما که کلی روزگار است که با آقای پی بی دی مان قهر بودیم دیگر!!
بعد امروز بعد از پاره ای از پیامک بازی نهایتن یک تماسی داشتیم که باز هم نهایتن به یک دلخوری ختم شدندیدی!!
بعد از یک ساعت حدودن! جناب آقای پی بی دی برای ما پیامک در کردند و در همان ابتدای کار خواستارشدند که ما جوابشان را ندهیم تا که ایشان توضیحاتشان را بدهند!! لازم به توضیح است آیا که ما بگوییم که خوب ما اگر قرار بود که با هم صحبت کنیم مطمئنن باز ختمه به دلخوری میشد!! نهایتن و نتیجتن اینکه فعلن آقای پی بی دی بد جوری گوشمان را دراز کردند!! به طوری دچاره دلربودگی شدیم!! سرخوشیم تقریبن!! فقط نمی دانیم پشت گوشهای دراز شدیمان مخملی هم شده است یا که نه!!!
....................................................................
۷/ ملت خانه خالی گیر می آورند و هزار کار می کنند تا حالش را ببرند!!آنوقت ما سه بعدازظهر و شب خانه خالی داشتیم و ....!! ای روزگار!! دیر که از سر کار آمدیم این روزها!! تازه آمدیم هم انقدر سردرد داشتیم که به زوره صدتا قرص خودمان را خواباندیم!!اینهم داستان ما و خانه خالی!!
...................................................................
۸/اشک در چشمان چرندگو بدجوری حلقه زد بعد از دیدن کامنت های شما عزیزان دلبندم! امید من به شما دبستا.... نه نه !! امید من به شما کامنتگذاران عزیز است!!
راستی صبحی نمی دانیم که کدام ابلهی در رادیو آن موقع صبح این موقع سال آهنگ همشاگردی سلام را گذاشته بود و یادآوری میکرد رسیدن آغاز سال نو را!! داشتیم بالا می آوردیم همان اول صبحی!!
هی همشاگردی سلام و درد همشاگردی سلام و زهرمار همشاگردی سلام و.........عجب!!
که آغازه ساله نو فصل شکفتن است دیگر!!! که معلم حلاله مشکل است!! عجب!!
.... تو دهن همه تان با هم!!
.....................................................
راستی جای آن یارسفرکرده که صد قافله دل نمیدانیم همره اوست یا نیست اما دسته کم مطمئنیم یاد او با ماست به خیر و خوشی و میمنت و مبارکی!!!
...........................................................
ما خیلی دلمان میخواهد خودمان را بسپاریم دسته یک آدمه چیز فهم تا ما را یه وارسی بکند ببیند به درد چه کاری میخوریم! ببیند اصلن موقع آفرینش ما کسی وقت گذاشته استعدادی چیزی هم با ما حواله کند یا که نه بازهم پای کم کاری و کم دقتی درمیان است و همان طور که خودمان فکر می کنیم به درد اسقاطی هم نمی خوریم!!!
..........................................................
سعی می کنیم این آخرین پست امشبمان باشد!!
..........................
ما به مقادیره زیادی امید و اعتماد به نفس احتیاج داریم!!فوری!
به بستنی قسم!!
یعنی اگه نروید سری به وبلاگ بیمار ذهنیه عزیزمان و همچنین تپل جان عزیزمان با آن شکم دوست داشتنیش همین نزنید کلن نصف زندگیتان را نمیدانیم اما مطمئنن دو وبلاگ خوب از کفتان رفته است!!
........................................
پ.ن: حق زحمه تبلیغات ما را کی میدهد؟؟ یک مسئله دیگر هم به مسئله های لعنتیمان اضافه شد!
تنها هدف ما از معرفی این چسبناک های زندگیمان این است که بلکم یکی پیدا شد یک اثر چسبناک به ما معرفی کرد!! مخصوصن در باب موسیقی! فقط خدا وکیلی هیچ از این گروه های رپ و متالیک و فارز و نمی دانم چه و چه نباشد که خواهره به اندازه ی کافی به خوردمان می دهد! و ما به اندازه ی کافی کل داریم با ایشان!
...........................................
در همین راستا پیشنهاد می کنیم این آلبوم "گذر" پیمان یزدانیان را از دست ندهید! لامصب خیلی به ما چسبیدن کرد!
این آلبوم گزیده ای از آهنگسازی های پیمان یزدانیان برای چهار فیلم گاهی به آسمان نگاه کن و چهار شنبه سوری و سیمای زنی در دوردست و پرنده باز کوچک است.
۲۴ قطعه دارد که از میان آنها ما با این ها خیلی حال کردیم:
قطعه شماره:
۹.عروسی مردگان/۱۰.رقص در باد/۱۱. پایان/۱۸.پرنده باز کوچک/۱۹.نوستالژی/۲۰. پرنده را رها کن/۲۱.سفر/۲۴.مارش آذری
.........................................................
ما کلن با این موسیقی آذری کلی حال می کنیم!-فکر نکنید این آلبوم همش آذری ست ها!!- و در نتیجه موسیقی روسی را هم خیلی دوست میداریم! قبلن تر ها یعنی در گذشته های دور هم یک کاست نغمه های محلی روسی به دستمان رسید کلی حال کرده بودیم و می کنیم!! در همین راستا-ما کلن خیلی تو کاره راستا هستیم! می دانید که!- دلمان می خواهد-شاید هم که شد روزی!- یه سفری به کشور آذربایجان و روسیه زدیم!ها راستی از همان طرف یک سری به اسپانیا هم میزنیم سره راهمان!!!!!!
...........................................................
خلاصه اینکه خساست نکنید و آلبوم خوبی قطعه ای چیزی سراغ دارید ما را هم در جریان بگذارید!! زت زیاد!
به سلامتی داری پیر می شی!
!!!!!!!!!!!
چرندگویه پر از غم و دلتنگی!!
...........................................
ما به گمانمان فهمیدیم چرا روزهای تولد اینهمه گه تشریف دارند!
به گمانمان نه که در ذهنمان تصور می کنیم که روز تولدمان بسی روز خجسته و خیلی خیلی مهم است! و انتظار داریم که اتفاق مهمی در این روز برایمان رخ بدهد و نزدیکان و اطرافیانمان خیلی این روز را مهم بگیرند و خلاصه انتظار داریم خیلی روزه خاصی باشد!! اما خوب اصولن اینطور نیست به همین علت این روز جزو مزخرف ترین روزهاست!!
..........................................
اول اتفاق خوب دیروز را می گویم -چون حالمان خوب است!- بعد اتفاق روزه قبلش یعنی همان چهارشنبه کذایی که مثلن روز میلادمان بود و ما انتظار اتفاق خوب را که نداشتیم اما معمولی هم حتی نگذشت را تعریف می کنیم!
...........................................
دیروز آزادهه زنگ زده -البت قرارش را چند روز پیش گذاشته بودیم !- که برویم منزلشان! البت هیچ حالش را نداشتیم اما خوب بس که اصرار فرمودند ما با بی حوصلگی عازم شدیم! جایتان خالی نبودید ببینید دختره ی خر چه کرده بود برایمان! یه تولد دو تایی! از در که داخل شدیم -انگار از جای دیگری هم می شود داخل شد!!ـ چشممان به قیافه ی زشت بیریختشان افتاد که مثله مثله چی بگم کان هو حوری بهشتی شان افتاد!! لامصب انقده خوشگل شده بود بچه ام که ما کلی مردیم برای ریخت و قیافه اش!! میمون!! بعدش دیدیم صدای تولد تولد می آید!! برایمان موزیک در کرده بود!! رفتیم داخل اتافشان دیدیم واییییییییییییییییییییییییییییییییی!! یه کیک خریده برام شلکه خرگوش!! با یه عالمه کادو!! دهنم باز مونده بوده!! نزدیک بود به چسبم به طاق!! امسال هیشکی به ما کادو نداد!! عوضه همه را این آزیمان در آورد!! دمش گرم!! گزارشاتش را مجبوریم که بدهیم!! یعنی ندهیم می ترکیم می فهمید! تازه بعدن تر ها عکسهای دیروزمان را هم به بصرتان می رسانیم!!
کادوهایی ما: 1-یه قفسه کوچیک چهارطبقه ام دی اف خوشگل(که هنوز نتوانسته ایم بیاریمش منزلمان در اولین فرصت اقدام می کنیم!) 2- یک سرویس دستبند و گوشواره و گمبنبند مروارید!! 3- یک عدد کلاسور که مثل ماه می مونه ! راه راه هم هست تازشم!!4-یه دفتر(لازم به توضیح است که ما میمریم برای لوازم تحریر!!!!!)5 - یه عالمه دفترچه یادداشت رنگی کوچولو و یکدونه هم بزرگش6- سه تا تراشه گیگیلی که مردم واسه ریختشون6- یه سایه زیتونی ه اکلیلی 7-با یه عالمه بادکنک قلبی خوشگله مامان تازه کلاه هم برایمان خریده بود!!
دیگه ما بریم بمیریم دیگه ! همون جا به خدا گفتم بابا تو که میدونی من جنبه ش رو ندارم چیرا با من این کار رو می کنی بعده یه شبه گه -که الان توضیحش رو میدم!- آخه این چی کاری بود!!
آزی مرسی! عاشقتم دیوونه! نکن با من این کارا رو!!
.....................................................................
چهار شنبه شبی یعنی عصری مامانه به همراه میهمانان عزیز عازم گشت عصرانه برای تفریحات سالم بودند و ما داشتیم فکر می کردیم که آخیش بالاخره یه خلوتی با خودمان می کنیم در این روز تعطیل و اهمیتشم که دیگه نباید دوباره بگم که!هان! یه نفسی می کشیم خلاصه که یهو دیری دیرین تیلیفن زنگ زد! کی بود ریفیقه بود! که با حاله زار ونزار به ما گفت چرندگو دستم به دومنت من با مجی-بی فرنده!- تو سینما هستم و گفتم که با توام و حالا باباهه زرتی زنگ زده که دارم میام این چرندگو رو ببینم!! یکی نیست بگه آخه مرتیکه مگه مرض داری که میخوای گند بزنی به روزه سه تا جوون!- من و رفیقه و مجی!!- خلاصه ما رو می گی سوسما رو می گی! ما که انده معرفت و مرام گفتیم ریفیق خیالی نیست ما اومدیم! لباس بر تن کردیم و به سوی ریفقه شتافیدیم! حالا تو اون عصره تعطیلی مگه ماشین پیدا میشه!! ما هم که هیچ شماره ای از آژانش نداشتیم که! یه کمی وایستادیم دیدیم هیچ تاسکی ای یافیده نمیشه!! یه چندتا مورد هم بوق زدگی برایمان پیش آمد کرد اما دیدیم موقعیت مناسب نیست و خودمان ضایع میشویم! چشم پوشی کردیم!!
القصه! پرسون پرسون سراغ آژانس را گرفتیم و با کلی التماس یک ماشین به ما دادند برویم به کمک ریفیقه!! حالا اون وسطم هی ریفیقه زنگ میزنه! بابا لامصب جت نیست که ! ماشینه! دارم میام دیگه حالا هی رو نرو ما راه برو!! رسیدیم به سینما و مجی عزیز رو یه جوری دک کردیم! باباهه -مرتیکه بیشعور!- یه کمی دیرتر رسید! اونوسط حالا ریفیقه کیف لوازم آرایشش رو بدست ما داده و ما رو به زور به دستشویی سینما هدایت کرد که کمی سرخاب سیفیداب بمالیم که از این قیافه ی تابلویه بدو بزن بیرونی دربیایم که باباهه شک نکنه!حالا یکی به نیست به این بانوان محترمی که داخل مستراح میشن بگن عزیزه من آبجی خیالیه یکی داره تو توالت توالت میکنه!!خوب داشتیم آرایش می کردیم دیگه! بر فکر بد لعنت! نمیفهمیدند امر خیر است!!خلاصه باباه اومد! مرتیکه دیوانه ی روانی! بد دهن! به بستنی قسم انقدر بد دهن و احمق و غیر منطقی و .........اینا بود که ما جرات نمی کردیم در چشمانشان نگاه کنیم! حالا بماند قضیه ختم به خیر شد نهایتن! اما ما تمام راه فقط متصل به امام زمان و خدا بودیم که این مرتیکه ی دیوانه دست از سر کچله ما بردارد!!
توی ماشینشان که بودیم هی یاد باباهه ی خودمان افتادیم! این باباهه هیچیکی نداشته باشد و هر چی که باشد لا اقل زبانش خوش است!! نه زخم زبان می زند نه خدایی تا به حال به ما توهینی کرده است! چه برسد به دست روی چرندگو بلند کردن!! اما بابای این ریفیقه خیلی احمق بود! مرتیکه خیر سرش لیسانسش را در آمریکا گرفته! شرکت نفت کار می کند! به اندازه یک مگس شعور نداشت! الاغ!
کارگرهای سرکوچه مان از این مرتیکه شعور و منطقشان بیشتر است! به بستنی قسم!
فقط برای اینکه ذهنتان خیلی درگیر نباشد بگوییم که این ریفیقه و مجی بنده های خدا قصد ازدواج دارند و این مجی به شدت پسر خوبی است ! به بستنی قسم! فکر کنم من باید یک خواهری در حق این آقای مجی بکنم و بگویم از خیره این ریفقه بگذر که پدرومادرش رسمن دیوانه اند! هرچند ریفقه خیلی خوب است!
لامصب باعث شد ما شب را با دوتا آرمبخش بخوابیم و قبل از خواب چند دقیقه ای به حال ریفیقه اشک بریزیم که گیر عجب آدم های زبان نفهمی افتاده است!
همان موقع که نیمه شبی در ماشینشان نشسته بودیم و هی در پی یک راه فراری بودیم که از شر این باباهه ی ریفیقه خلاص شویم که تمام طول فیلم را داشت در گوشه ما وز وز می کرد و چرت پرت می گفت! و از ما جواب هم میخواست!!!!!!!!!!!! خلاص شویم! و دست به دامن خداهه شده بودیم! داشتیم فکر میکردیم که کی و چه کسی خدای ما را از ما گرفت!
دنبال خدای کودکیمان می گشتیم! دست به دامان خدای کودکیمان شده بودیم! خدای مان را از ما مگیرید! ما طاقتش را نداریم! حتی اگر در حد همان سنگه است که میگویند با بقیه فرقی ندارد! اما به ما اعتماد به نفس که میدهد! ما به این خدا احتیاج داریم میفهمید! به خدایی که موقع بیچاره گی آویزانش شویم و روانمان آسوده شود! که خیالمان را با حضورش آرام کنیم! که اگر جایی گیر افتادیم یا که کسی حقمان را خورد دلمان را به خدایی که فکر میکنیم بالای سرمان است خوش کنیم! خدای مان را از ما مگیرید!!
.....................................................................
ما کلی با این مطلبگوسفند شماریه توکامان حال کردیم! خواستید شما هم حال کنید!
......................................................................
وقتی پرنده ای را
معتاد میکنند
تا فالی از قفس بدر آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه هدیه بگیرد
پرواز . . .،
قصه ای بس ابلهانه ای است
از معبر قفس !
Happy Birthday....
Why not seize the day to check out how your life is going? Rethink your errors and remember your successes, forgive yourself for your failures and take pride in your achievements. And remember that these errors, successes, failures and achievements are your story, the story of your life.
And for this reason they should all be equally valued. Without them, you would not be who you are today.
We would like to wish you lots of peace, health, happiness and, of course, lots of love.
FPRIVATE "TYPE=PICT;ALT=Birthday cake"
Best regards,
Gazzag Team
دست مریزاد بابا!!
............................................................
فعلن همین و دیگر هیچ!!!
این یعنی یه عالمه!
یعنی حتی ذره ای هم شاد نیستیم!!
یعنی حتی سرسوزن شادی!سرسوزن ذوقی!!
هیچی!
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها هم که قربونش برم جاری است!!
میبینیم که به مناسبت میلاده گه ما چراغانی کرده اند!
جنبه داشته باشید به روی کسی که اینهمه دلش پراست و حالش گرفته ! نیاورید که به خاطره اونیست !! خودمان می دانیم!!
همیشه ی خدا روزهای تولدمان از گه ترین روزهای عالم بوده است!
یک غم عمیق به شدت سنگین روی دلمان بوده همیشه ها!
حتی تولد شش سالگیمان هم یادمان هست! همین جور بودیم!
از روزهای دیگر سگ تر بودیم!
بد اخلاقی به اوج میرسد!
این تعطیلات گه هم که نور علی نور است!
مهمانه مزخرف هم که داریم! ظاهرن میخندیم اما دلمان میخواهد زودتر گورشان را گم کنند!
الانه همه رفته اند چراغانی تولد ما - یا یکی دیگر!!- را تماشا کنند! فقط بچه ی تخمی تخلمه شان مانده است وره دلما که نه دقیقن اما مانده است دارد سگا بازی میکند! چشش نکنیم هنوز به این کامیه ما گیر نداده است!
این رفیق با معرفتمان هم که-همان آقای پی بی دی را می گویم!- حتی خبر ندارد که امشب میلاد مزخرفه ماست!
اصلن توی این باغ ها نیست! حالا نمیدانیم برای ما توی این باغ هانیست یا که کلن در چمنزار است!
مشترک مورد نظر هم که در دست رس نمی باشد!
امروز دوتا آف لاین جالب داشتیم از دوتا آدمه دوره گذشته هامان!! جالبناک بود! اما ذره ای حتی خوشحالمان نکرد!! یکیش آقا با احساسه بود!!!! یکیش آقای استاد که نمیدانیم کجا گم و گور میشود بعد یکهو از کجا پیدایش میشود!!
حالمان بدجور گه است!
در این تاریخ طولانی زندگیمان تنها و تنها
فقط و فقط!
تولد بیست سالگیمان بود که خیلی خوشحال بودیم! یادش بخیر!
تنها روزه تولدی که یادمان میاید که خیلی شاد بودیم از همان سر صبح ! همان تولد بیست سالگیمان بود! عوضش چند روز بعد از دماغمان درآمد!!
یادش بخیر آن روزها دانشگاهمان تازه ترم اول را تمام کرده بودیم!! خیلی بابت این دانشگاهمان خرکیف بودیم! سرکار هم که می رفتیم فکر می کردیم چه پخی هستیم برای خودمان!! مهم احساس میکردیم خودمان را! یک بی فرند ماه هم داشتیم که با اینکه تازه باهاشان آشنا شده بودیم و خودمان هنوز احساسی نداشتیم نسبت بهشان ! اما نه که همه چیزش خوب بود در کل حال میکردیم! چه روزهایی بود! البت گفتیم که بعدش از دماغمان درآمد اساسی!!
دقیقن دو هفته ی بعدش نتوانستیم ترم دوم ثبت نام کنیم که این انگار ته دنیا بود! دیگر لج کردیم و سرکارمان هم نرفتیم! بی فرنده هم از قفس پرید! در هیچ کدامشان هم ما دخیل نبودیم! به بستنی قسم!
گمانم فقط روزگار میخواست به ما بفهماند که هه هه دخترک روزگارت میتوانست شیرین باشد اما دیگر نمیباشد که فلانت بسوزد اساسی!! تا خوده همین الانه هم که یه چند ساله اندکی تقریبن از آن موقع میگذرد دیگر روزهای به آن خوشی نداشته ایم! قبلن ترهایش هم نداشتیم ها! فقط همان اندک مدت بود !
هی!
نمیدانیم چی شد که امشب اینها از ته این ذهنه گه گرفته ی زنگاریمان اینها را بیرون پاشیدیم!
حسه بعده حالت تهوع داریم!
می رویم ببینیم کسی چیزی اندرباب این روز و سن و ساله ما نوشته است!
شاید راه حلی یافیدیم!
فعلن مسئله لعنتی این است که چگونه شب و روز تولده گهی خود را به شب و روزه خوشی تبدیل کنیم!!!
**********************
پ.ن: یک وقت فکر نکنید ما ششم به دنیا آمده ایم ها! نه هفتم به دنیا آمده ایم! همان هفته مقدس که برای ما هیچ خیری نداشته است! شاید هم داشته ما خبرنداریم! نمیدانیم این هفت چه دارد که هی می گویند مقدس و اینها بهش میبالند ! والا ما که چیزی ندیدیم! فقط میترسیم نکند که همین زندگی گه را هم از سره همین هفته داریم! داریم فکر می کنیم اگر که سیزدهم به دنیا آمده بودیم چه میشد!!
بله بله دقیقن منظورم شما بودین جناب قارچ سینا!!!
.....................................
یعنی به بستنی قسم هی خواستم هیچی راجع بهت ننویسم نشد به بستنی قسم!!!
تف به اعتقاداتی که بخوردمان داده اند!!
ما به خاطر این همه تبلیغات در این وبلاگ دیگر میخواهیم برویم پول بگیریم!اینکه نمیشود که! هی شما بیایید اتفاقی اینجا یه سری به چرندیات ما زده نزده این وبلاگتان را به ما بشناسانید! بعد ما برویم کلی حال کنیم! بعد عوض اینکه بیاییم چرندیات خودمان را بالا بیاوریم، مطالب شما را اینجا بگذاریم! آره آقا جان ما مجبوریم! میفهمید مجبوریم وقتی از یکسری چیزها خوشمان آمد بگذاریم اینجا! در ضمن وقتی مجبور میشویم یکسری چیزها که مال خودمان نیست اما بس که حال کرده ایم بگذاریمشان اینجا، خوب چرندیات خودمان مسلم یادمان میرود!!!
***********************************
به دلیل اینکه کلی حرف در گلویمان قلنبه شده
و کسی مارا به هیچ جاش حساب نمیکند که به حرفمان گوش دهد
و ما هم کسی را به هیچ جایمان حساب نمیکنیم که برایش حرف بزنیم
و ایضا" ترسیدیم که لال از دنیا برویم
آمدیم اینجا
..................
یعنی بهتر از این میشه پست ورودیه نوشت آیا!!!
**********************************************
ما احتمالا دچار مازوخیسم شده ایم....
ما از آزار دادن خودمان لذت میبریم...
ما خاطراتمان با تورا نشخوار میکنیم و ...گریه میکنیم...
ما در شیشه ی قلیان به جای عکس آن مرتیکه ی سیبیلو عکس تورا میبینیم و گریه میکنیم...
ما به یاد تو رژ لب سرخابی میزنیم و....گریه میکنیم....
ما به سوپر استار میرویم و به یاد تو دوستانمان را به صرف اشک دعوت می کنیم ...
ما قرص های ارام بخش میخوریم تا به یاد تو اشک نریزیم....و باز هم گریه می کنیم ...
ما هی رپ گوش میدهیم و به یاد تو.....گریه میکنیم....
ما در عجبیم از قلب تو و احساس خودمان......و گریه میکنیم....
..........
ما به گمانم داریم با این اشکها به فا* میرویم...
......
پ ن : به افتخار آن داف کمر باریک و مو بلوندی که الان در کنار تو نشسته یه فنجون قهوه میخوریم...
و به افتخار خودمان و یاد تو.....اشک میریزیم....!
.............................................
یعنی آخر نوستولی که درش مازوخیسم روییده از آن نوعی که دست خودت نیست ها!!
**********************************
ما گمان میکردیم مثل تو وجود ندارد..اما پسر بغل دستیمان خیلی شبیه توبود...!
پ ن : میخواهیم در مسابقات رکورد شکنی شرکت کنیم..
و رکورد تخ*ی ترین شانس رو بزنیم...
………………………………
یعنی از گفتن میزان حال کردگیمان از این پست رسمن عاجزیم!!!!
**********************************
فاحشه های عزیز :
جولان بدهید.......
فاحشه گری کنید و پسران بی مغز را که شاید...
...دیروز...یا امروز...عزیزان ما بودند از آن خود کنید!!
راستی عزیزم....گور بابای بکارت نداشته ات...مغز عزیزانمان را چطور میگ*یی که
اینطور مجذوب نجابت و احساساتت میشوند؟؟؟؟
…………………………………………………
حقیقتن یکی از مسئله های لعنتی زندگی ما نیز در پاسخ همین سوال نهفته است!!!!!!!!!!!!!!
**********************************
اینها ماله هیچ کس نبود مگر و مگر ماله خاتون!!!!!!!!!!!!!!حالش را بردیم خاتون! اسمتان هم خیلی صفا داشت خاتون!!
**********************************
و اما اینهم دست نوشته های یه بیمار ذهنی که اتفاقن با ما در یک ماه متولد شده!! میفهمید این اتفاق مبارکیست که ما که چرندگویم با ایشان که یک بیمار ذهنی متولد آگوست هستنددر یکماه به دنیا آمده ایم!!ها ها!!
...............................................................
خانوم خاموش خیلی قانعه هیچی از من نمیخواد جز اینکه زنده باشم! مستر متعفن هم همیطور فقط از من میخواد که زنده نباشم!
...خانوم خاموش برای تموم شدن شارج حماقتم با تسبیحش صلوات میفرسته و مستر متعفن همون تسبیح رو برعکس میفرسته !!
.................................................................
جان من حال کردید!!
************************************
و این هم پسرمان رباط خودمان!! دری درین!!! رباط کولاک کردی!! کلی خاطرات با این پستتان بالا آوردیم!! کلی یاد آدمه.... خیلی چیزها را بالا اوردیم!! این پستتان اینهو انگشتی بود که انگار کردند در حلقمان تا یکسری خاطرات را بالا بیاوریم!! حالتان بهم نخورد!! این بالا اوردنها خوب است!!
خوبی که از حد بگذرد،ابله خیال بد کند
....................................................................
راستی رباط تو هیچ به ما نگفتی که این رباط یعنی چه ها!! حواست هست که!!
جرعه ای شراب سرخ
کمی احساس خوشبختی
مشترکی که هرگاه مورد نظر است در دسترس باشد...
...همین و دیگر هیچ
.........................................................
پ.ن: فقط بگویم بستنی چه کارت کند که این زحمت تایپ را به دوش ما می اندازی!! بی انصاف ملت پس کپی پیست را برای چی چی ساخته اند!!
سرم خیلی درد میکنه!! تو خواب دارم مینویسم انگار!! کلی حرف برای نوشتن اما دریغ از ذره ای توان برای نوشتن! الان چشمامو بستم و دارم تایپ می کنم! فقط موقع نوشتن حرف پ مجبورمیشم چشمامو باز کنم! دارم آهنگهای پیمان یزدانیان و گوش میکنم!! بعضیاش خوبه! بعضیاشو نمیتونم بشنوم اصلن! چشامو باز میکنم چند کلمه رو با چشم باز می نویشم چند کلمه رو با چشم بسته!
************************
هرکی هرچه میخواهد بگوید و فکر کند مختار است! به ما هم ربطی ندارد! هرکار هم که ما میکنیم به هیچ کس ربطی ندارد! ما نمیتوانیم از دوستان عزیزمان که هی نگران ما بوده اند و آمده اند و رفته اند تشکر نکنیم و از حضور سبزشان در این محفل روحانی کاملن قدردانی می کنیم!!
شما مشکلی داری!!
***********************
از چهارشنبه بگم که چرندگو کلی که نه یه کمکی مریض احوال بود!! آقا جانه من اگه تمام شب رو بد خوابیدین و اضطراب داشتین که کارت امتحان رو کجا میدن یا از کجا باید سراغش رو بگیرید خوب خیره سرتون یکمی زودتر به فکرش باشین!! این اینترنت لامصب گاهی بدرد میخوره!! واسه چی نگران! من که دیگه مطمئنم هر اتفاقی که بخواد بیفته میفته! پس نگرانی و دلشوره بیخوده! حالا گیرم که گاهی خودتونو نمی تونین کنترل کنید! یعنی اضطراب رو! خوب چرا سر صبحی آرامبخش می خوری!! نخور عزیزه من! آرامبخش میخوای بخور آخره شب بخورکه گیجیش نگیرتت! یا وقتی گرفت تو خواب بگیرتت!
صبح چهارشنبه به خاطر دوتا کلونازپام لعنتی گیج گیج بودم! اونقدر که اگه یه تلنگرکوچیک میزدن بهم پخش زمین میشدم! تمام راه رو رو هواراه رفتم! خیلی از اتفاقات صبح رو یادم نموند! فقط همین که تا ظهر یه 10 بار گمونم بالا آوردم!! انقدر حالم خراب بود که شوهره رئیسه از دور که منو دید بهم گفت اگه حالت خوب نیست برو خونه! اما من موندم! عوضش یه دکتر خوب پیدا کردم! یا بهتر بگم یه دکتر خوب منو پیدا کرد! نمیدونم واسه چی اومده بود و چی کار داشت بسکه منگ بودم! یه چیزی بهم گفت و دو تا کارت گذاشت روی میزم! از همکارجان پرسیدم چی گفت! اونم نفهمیده بود انگارکه! بعدش کارتها رو که نگاه کردم دیدم کارت خودشه و شوهرش که هر دو هم دکتر تشریف دارن!! حالا چرا میگم دکتره خوبه چونکه کاملن امراض منو تشخیص داد! باور ندارین! بذارین تخصصشون رو بنویسم:خودش: متخصص بیماریهای داخلی-گوارش-تغذیه و رژیم درمانی- مشاوره پوست و زیبایی!! خوب عجیبه که من به تمامی تخصصش احتیاج دارم!!شوهرش: متخصص بیماریهای اعصاب و روان- اختلالات رفتاری کودکان و نوجوانان –مشاوره خانواده و زناشویی!!! حالا به نظرتون من حق ندارم به دکتر به این خوبی که با یه نیگاه تمام امراض منو کشفیده و متخصص بهم معرفی کرده رو نباید که بهش بگم خوب!! کارش که تموم شد بارئیسه اومد سر میزم بهم میگه کجایی! اصلن تو یه عالمه دیگه ای انگار!! شوهر رئیسه هم فرمودند بله این همکارمون امروز کمی کسالت دارند!!تمام بعد از ظهرشم که بیهوش بودم! شبشم که دختر داییه اومد!
************************
یعنی وقتی برنامه ای گیر میکنه وAlt + Ctrl + Deleteات هم کار نمیکنه این دیگه یعنی انده بدبختی!!
************************
یه سری چیزا نوشته بودم که پرید!- به تخمی که نداریم حوالتش میدهیم!!- در همین حد که مثل اوسکل ها رفتم جایی که کارتهای آزمون کارشناسی ارشد رو توزیع میکردن و بعد از کلی وایستادن تو باجه ی رفع نقص و حوالت دادنمان برای اینکه فردا با قبض بانکی-که از سر آلزایمرمان یادمان رفته بود ببریم!!- برگردیم و نیم ساعت مانده به پایان وقت توزیع کارتها-این دیگه روز آخر بود واسه متاخرین!!- فهمیدیم اشتباه رفتیم و باید جای دیگه ای میرفتیم!! تمام حکمت این قضیه هم این بود که ما یه سینمایی برویم بعد عهدی و یه دلی از عذا در بیاوریم بعده مدتها با دختر داییه!!
جمعه هم که رفتیم آزمون دادیم!!
عجب روز بود جمعه!! هی دختر خوشگل دیدیم و حالش را بردیم!! دیگر کم کمک به خودمان شک میکنیم!! حالا کم کم داریم میفهمیم که چرا بیشتر از یک دو ماه نهایت سه ماه با یک پسر نمیتوانیم که کنار بیاییم!! هی دختران را دید میزدیم حال می کردیم!! جای همه خالی!! لامصبا همه هم خوشگل مشگل بودند!! کم مانده بود یکیشان را همان جا......!! تازه جالب است که فهمیده ایم که ما از دختران گوشتالو بیشتر خوشمان می آید تا اسکلتها!! به بستنی قسم اگر یک روزی حسابی مایه دار بشویم و مستقلن برویم سر زندگی خودمان یه چندتا دوس دختر خوشگله گوشتالو برای خودمان دستوپا میکنیم!! هه هه!!
در این آزمون بعداز سالها امتحان و تحقیق و بررسی ما دیگر مطمئن شدیم که این بیسکویت های ویفر را رسمن از مقوا تهیه میکنند!! از آن مقواهایی که یک رویش گلاسه است یک رویش کاهی! به بستنی قسم! و این آزمون ها بهترین فرصت برای مصرف این بیسکویت های مقوایی است!!
وقتی سوالات را پاسخ داده اید بین آزمون عمومی و تخصصی بیکارید! این زمان بهترین فرصت برای اتود زدن است! یعنی هی طرح پا میتوان کشید!! کلی باحال است! کلی کفش! کلی پا! کلی حالت! کلی جهت!
ما فهمیدیم که نیمی از مردم فقط و فقط مرض ثبت نام دارند!!
ما فهمیدیم که ملت غیور این مرزو بوم حقیقتن زگهواره تا گور دانش میجویند! یا لااقل میخواهند که بجویند!! از دخترک 18 ساله که معلوم است همین امسال کنکور داده برای اولین بار گرفته تا پیرزن 60 ساله رویت شد!
**********************
تصمیم گرفته ایم که دیگر یک لب تاب یا لپ تاپ یا هرکوفت دیگری که اسمش هست و تلفظش هرچه که هست بخریم تا دیگر چرندیاتمان را دائم در ذهنمان رژه میروند و موقع نوشتن یادمان میرود را درجا میخکوبشان کنیم!! بستنی رحم کرده که ما بیشتر چرندیاتمان را یادمان میرود وگرنه چه طوماری مینوشتیم!!
****************
با این نوشتنمان! وسط کار هی تغییرسیستم گفتاری میدهیم!!